![]() |
![]() |
|
|
اشک خونین به طبیبان بنمودم، گفتند درد عشق است و جگرسوزدوایی دارد حالا یکسال بزرگتر شدم، امسال دارم دیپلم می گیریم. باید خیلی تلاش کنم که بتونم وارد یه دانشگاه خوب بشم تا بتونم از پس انتظارات مادرو پدرم و دبیرامو بربیام. چند جا کلاس کنکور ثبت نام کردم. چند وقتی رو خوب شروع کرده بودم و به هیچی جز درسم فکر نمی کردم اما دیگه نمی شد بدون اون زنده بود نمی تونستم درس بخونم، نمیتونستم با خودم گفتم آهنگ گوش میدم و درس می خونم ایجوری شاید بهتر باشه اما یکی نبود بگه آخه بچه جون با آدم با آهنگهای هایده که درس نمی خونه اونم واسه کنکور کم کم صدای بابا اینا در اومد که این چه وضعیه تو که درست خوبه فقط همین یه سال مونده، شاید کل سرنوشتت به امسال بستگی داشته باشه (سرنوشت) اگه نمی خوای بخونی انژیتو هدر نده بذار قشنگ سال بعد اما سال بعدشم فایده ای نداشت. من همون خری بودم که بودم. خوب دوسش داشتم این یه حسه غیر قابل وصفه به خدا این من نبودم که بهش فکر می کردم اون بود که باهام زندگی میکرد، هر روز چهارشنبه باید هول و هوش ساعت داوازده و نیم، یک خونشون زنگ می زدم اینو خودم کشف کرده بودم اون موقع به جز خودش هیچکی خونشوننبود البته هر هفته نمی شد زنگ بزنم چون هم ممکن بود اگه گاهی وقتا کسی خونه باشه شک کنه بهش، هم خودم نمی تونستم از دبیرستان فرار کنم، تو اون سال 2 بار گیر اوفتادم یعنی مدیرمون دیدم یکدفش برگشتم اما یکدفعه به فرار ادامه دادم آخه می دونین کلاس ما طبقه دوم بود به دوستم طه گقتم من میرم تو کلاسورمو وقتی صدای سوت شنیدی از پنجره بنداز پایین، کلاس ما آخرین کلاس بود و پشتش زمین فوتبال واتاق زیریمون یکی عقب تر دفتر دبیرستان من هنوز زیر کلاسمون نرسیده بودم که یکی از تو زمین فوتبال سوت زد طه هم فکر کرد منم هم کلاسور خودشو پرت کرد با یکم مکس کلاسور منو . کلاسورا با یه صدای بلند پشت سر هم بف، بف. صحنش واقعا دیدنی بودنمیدونستم کدوم کلاسورو جمع کنم بعد جمع کردن کلاسورها داشتم از دیوار دبیرستان بالا میرفتم برگشتم ببینم طه اومد یا نه که دیدم مدیرمون (خدا بیامرزدش) داره سر تکون میده، گفت: تو چرا!! بیا دفترببینم ... خوب بذارین از تابستونش براتون بگم، داییم از انگلستان برگشه بود بعد مدتی تصمیم گرفتند که برای مسافرت به دریا بیان البته خاله هام و پدربزرگم و خانواده پدرخانوم داییم در این سفر اونارو همراهی می کردن، چه همراهی... من واقعا تو پوست خودم نمی گنجیدم، وقتی رسیدن وسایلشونو تواتاق من گذاشتن چقدر خوب بود اون رو تختی می نشست که من دراز می کشیدم، حالا انونم اتاق منو دیده بود یه چیزی می گم ولی بین خودمون باشه وقتی از اتاقمی رفت بیرون و کسی تو اتاق نبود می رفتم و نقطه نقطه اتاق و بو کردم. یادمه بعد ازظهر منو اون یه طرف مبل نشسته بودیم و رضا رویه صندلی کناری اونقدر صحبت و کش دادم تا از کنارم نره از همه چی حرف می زدم حتی چیزایی که اصلا نمی دونستم چیه بعضی وقتا دروغکی یه چیزو رو می گفتم این تنها راهی بود که بحث جذاب بمونه و اون کنار من بشینه، اما بالاخره اون باید بره ... تقریبا اوایل ظهر بود که به بابلسر رسیدیم، تا یه جایی را پیدا کنیم یکم طول کشید دوتا اتاق کنار هم پیدا کردیم، همه رفتیم کناره ساحل اون چند قدم بیشتراز من فاصله نداشت اما من نمی تونستم حتی دستشو بگیرم. منو رضا بعداظهر رفتیم کنار ساحل، خیلی دوست داشتم اونم باهامون بیاد اما نمی شد بهمون می گفت برامون چیپس و از این خرت و پرتا بخرین اما من قبول نمی کردم تا خودشم بیا اما اون نمیومد، چرا، آخه چرا. چرا اون از نگاه من هیچی نمی خوند، چه جوری باید بهش می گفتم که دوسش دارم.... شب شده بود بعد شام هر کس یه کاری می کرد. من فقط به نگاه کردنش حتی برای چند لحظه قانع بودم، رضا رفت که بخوابه، اون کنار مامانش نشسته بود فقط چند ثانیه می خواستم تا مامانش بره و من بهش پیشنهاد بدم که بریم قدم بزنیم اما این فقط یه رویا باقی موند و من تنهایی بسمت ساحل روانه شدم یه بلوک پیدا کردم و درست روبروی پلاژ نشستم که اگه اومد بیرون منو ببینه. نور چراغ پلاژای نزیک ساحل یکم شنهای سرد و خیس و روشن کرده بود، موج ها به آرومی روی ساحل خم میشدن و به تنهایی شن های کوچولو پایان می دادن و اونارو با خودشون به دریا میبردن اما من هنوز تنهام... بابا اینا برگشتن، نمی دونم ساعت چند بود چراغ اتاق ها یکی پس از دیگری خاموش می شدن. شب از نیمه گذشته بود و مردم در بسترهای خود به خواب شیرین رفته اند. بازهم خبری از پری دریایی من نبود. ساحل خیلی خلوت شده بود و گاهگاه سایه رهگذری نور چراغ هارو برای لحظه ای قطع می کرد و اون به آرومی از کنار من می گذشت و گاهی دو زوج جوان، شانه به شانه ی هم لبخند زنان عبور می کردند و از آینده سخن می گفتند، صدای دریا رو نمیشنیدم واونو بدرستی نمی دیدیم شنها هنوزهم به عشق بازی با آب ادامه میدن اما نه با هجوم موجها این سیل اشک های منه که ساحل و خیس می کنه، دلم می خواد اونقدر گریه کنم تا کور بشم و با همین تصویری که ازش تو ذهن دارم باقی عمرو سپری کنم، دوست ندارم اونو... لا لا لای لای، باشی باشی، توو دنیا تو مال من باشی لا لا لای لای، نری نری، یهو منو تنهام بذاری لا لا لای لای، داری داری، بگو منو دوسم داری با هم میریم از اینجا، به سوی سرنوشت ما، میریم مااااااااا از اون روزا خیلی میگذره اما این لحظه ها تا آخره عمر با منه، مگه میشه لحظه های انتظاره فراموش کرد. شب بعد خودمو تواتاق ائنا به خواب زدم ولی منو بیدار نکردن،این اولین شبی بود که منو اون زیر یه سقف می خوابیدیم البته مگه خوابم میبرد، چه روزایی بود، چه روزایی. موقع برگشت به علت تصادف مجبور شدیم چند ساعتی رو تو بابل معطل بشیم، موقع خداحافظی حتی اون آخرین نفری که باهاش حرف زدم دیگه تقریبا همه سوار ماشینا شده بودن دیگه نمی دونستم چیکار باید بکنم که اون یه توجهی به من بکنه گفتم: میشه شماره خونتونو بهم بدی گفت: مگه ندارین، گفتم نه، لازم میشه و خیلی راحت شمارشونو گفت، حتی نگفت واسه چی می خوای؟ اون روز اونا خیلی دیر رسیدن خدارو شکر که شوهر خالم باهاشون بود وگرنه چه اتفاقی می افتاد خدا داند و بس تا وقتی تونستیم تماس برقرار نشد که معلوم بشه کجان از دلواپسی داشتنم دیونه میشدم مثل ابر بهار از دستام آب می چکید کاش موقع سربازیمم اون جوری از دستام آب بچکه کاش. چقدراز موضوع اولمون دور شدیم کنکور کجا و دریا کجا؟ من واقعا نمیتونسم بدون اون زندگی کنم اما مشکلات زیادی سر راهم بود مهمترینشون هم این بود که اون اصلا هیچ احساسی نسبت به من نداشت. روزها پشت سر هم می گذشتن اون اما من نمی تونستم فراموشش کنم اون سال که هیچی سال بعد تصمیم گرفتم با یکی از دوستام درس بخونم اما اونم فایده ای نداشت وقتی با هم بودیم مجبور بودم درس بخونم ام وقتی میرفت و قرار بود هر دو فردا تا فلان صفحه بخونیم، ساعت ها میگذشت و من توی همون صفحه زندگی می کردم اما خبری از درس نبود. همیشه رویای من این بود: فکرشو کن یه شب با هم یه گوشه ای تنها باشم با چهار تا دیوار و یه یه سقف جدا از این دنیا باشیم من باشم و تو باشی و یه جفت دلای بیقرار فرصت خوب انتقام از لحظه های انتظار فکرشو کن عروسکم به اون شب پر التهاب فکرشو کن دستای من رو قلب تو جون بگیره دل، دلِ بیقرار تو، توو سینه آروم بگیره نه ساعتی باشه که شب سر بره و تموم بشه نه هیچ کسی سر برسه، ثانیه ای حروم بشه شهریور ماه شد و نتایج می خواست بیاد یه شب گرم تابستون بابام اومد تو اتاقم، بهم گفت چرا اینقدر ناراحتی، یعنی بقیه پسرای هم سن تو هم این جورین؟ نگران نتیجه ای فوقش اینه که قبول نمیشی، میری سربازی اونوقت یه فکر دیگه می کنی، مگه همه میرن دانشگاه؟ دلم می خواست داد بزنم من نگران اونم، اگه اون ازدواج کنه من چیکار کنم، آخه اون دیگه بزرگ شده، اگه یه مرد دیگه بره خواستگاریش من چیکار کنم؟ من نگران اینم خوب نگران کنکورم بودم اما، نگرانی من... این حرفا فریاد خاموش من بود، درست کلمه به کلمه یادمه، وقتی گفت بابا جان فکرشو نکن بغضم ترکید، اونقدر گریه کردم که پنجره ی اتاق و بست، اونقدر گریه کردم که بابا تو اتاق باهام گریه کرد، اونقدر گریه کردم که مامانو خواهرمم تو اون اتاق گریه می کردن، من خیلی بدم خیلی. کاش می شد همه چیزو نوشت یه روزی این کارو می کنم اما اون روز خیلی پیر شدم اگه به اون سن برسم، خلاصه من کنکور قبول شدم؟ قبول؟ نشدم؟.... دوست دارم تا همیشه
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 12:38 بعد از ظهر توسط ما |
|
|
چقدر هوا گرمه، منم چون دوست دارم تنها باشم نمی رم تو حال که کولر روشنه.دوست ندارم برم بیرون، چون چندوقته با بچه ها بیرون نمیرم دیگه نمیان دنبالم خیلی بد اخلاق شدم، چه جوری می تونم باهاش حرف بزنم، اون اصلا به من توجهی نمی کنه، در مورد من چی فکر میکنه، شایدهم اصلا به من فکر نمی کنه، دوسش دارم، یعنی می تونم بهش بگم؟ ما حتی هنوز چند تا جمله هم با هم حرف نزدیم، چون نتونستم از نزدیک دقیق تو صورتش نگاه کنم حتی نمی تونم دقیق صورتش و به خاطر بیارم، نمی تونم تو صورتش نگاه کنم نمی دونم چرا؟ اما از ذهنم بیرون نمی ره،نماز می خونم اون بامنه، نهار می خورم اون با منه، حتی وقتی تو استخر شیرجه می زنم و چشامو می بندم صورت معصومش میاد تو ذهنم. این چه حسیه، من که باهاش کاری ندارم، این همه دختر چرا اون باید ذهن منو مشغول کنه...... تابستون داره به روزای پایانیش نزدیک می شه، توی تابستون ما معمولا دو یا سه بار به شاهرود می ریم(خوب زیاد تر بریم دیگه!!!!!). من چه جوری ببینمش، ما که همش خونه خاله هاییم باید به راهی پیدا کنم من که مهمونی می تونم ترتیب بدم چون اینجا که خونه ندارم پس باید مهمون شم(D:) تنها گزینه من داداشِشه، آقا رضا. می دونی اخلاقامون خیلی با هم جور در نمی یاد امــــــا تنها راهه، پس یه جوری باید نقشه بکشم تنها کسی که می تونه یه رابطه دوستانه خوب راه بندازه کیه؟ لادن، عروس خانواده (من همین جا باید از همه اعضای خانواده عذر خواهی کنم، باور کنین که من هیچ راه دیگه ای نداشتم و قصد هیچ گونه سواستفاده از اخلاق حضرات حتی به ذهن بنده هم خطور نکرده)، از اونجایی که بنده از همان ابتدا روابط حسنه ای با لادن خانم داشتم براحتی برای اولین بار برای آشنایی بیشتر با آقا رضا به منزل پدری آنها دعوت شدم، من هم بدون هیچ تعللی پذیرفته و به منزل آنها رهسپار شدم. هیچ وقت یادم نمی ره، آخه بگو پسر جان با یک مَن سیبیل تبغ زدن صورتت چیه؟ می دونین من خیلی کم از خونه بیرون می رفتم و شاید تعداد دوستام به تعداد نصف انگشتای یه دست هم نرسه پس کسی نبود بگه این کارو بکن اون کارو بکن. دم در خونشونم، دستم میلرزه انگشتام یخ زدن حتی نمی تونم زنگ و فشار بدم، یه نفس عمیق بکش و دلت با خدا باشه. بالاخره زنگ زدم یعنی کی میاد دم در؟ یک، دو، سه سلام، سلام آقا رضا ..... از راهرو به سمت چپ پیچیدیم، ازدر گذشتیم و وارد حال شدیم از در روبرو عشق من اومد سلام..... چقدر خوب بود کنار اون بودن فقط همینو میتونم بگم(******). یکم چیزای خوش مزه خوردیم و مثل همیشه وقت ... رفتم اما چه بگوییم هیهات تو ندانی که من آنروز غروب زیر آن خانه آرام وعبوس به چه حالی بودم، و باز هم رفتم......تعجب نکن که چرا گریه نمی کنم، بی تو یک عمر فرصت برای گریستن دارم، اما برای دیدن تو همین یه لحظه باقیست. یکی دو روز بعد،ما تصمیم گرفتیم به مشهد بریم من خیلی راضی نبودم چون اینجا امکان دیدار..... شب از راه رسیده و همه جا ساکته بذار چشامو ببندمو بخوابم،ای سیاهی دست از دل خسته ام بردار، مرا این چنین تنها مبین، شبی خواهد آمد که دیگر در در اتاقمان راهت نخواهم داد... صبح با این صدا بلند شدم که آقای اس.. رفتن مشهد. گوشام تیزشد، که دیدم بله واقعا اونا مشهدن چون اون موقع داییم اینا طبقه بالای پدر بزرگم اینا بودن بیشتر خونه آقاجون اینا میومدن که توی همین شام و نهارها دایی اینام تصمیم گرفتن با ما به مشهد بیان. چه مسافرتی به به تازه اینجا شو نگفتم لادن می گفت مامان اینا گفته شمام بیاین این جا، نه اصلا امکان نداره ما خودمون این همه فامیل داریم تازه با دایی اینا میریم هتلی جایی، نه مزاحمتون نمیشیم. هیچکی فکر منه بدبخت نیست، آخه بابا جون زشت دعوت مردم و رد نکنین حالا هی من بگم اونام هی گوش نکنن اما خدا با ماست اون اگه بخواد همه چی رو درست میکنه، مگه نکرد؟ کرد همگی بسمت کوی دوست روانه شدیم. مشهد- فلکه زد-.... چقدر هیجان داشتم، وارد خونه شدیم اون تو حال بود. بعد احوالپرسی چایی خوردیم با بیسکویت گرد، هنوز مزش زیره زبونمه... بعدش موقع نهار شد سفره پهن شد همه نشستن فقط اون مونده بود که جا نداشت آخه رفته بود ماستو از آشپزخونه بیاره، وقتی اومد فقط یه جا خالی بود اونم کنار من بود آخه کی کناره من می شینه من روبروی آشپزخونه بودم دیدم داره میاد، دور زد و اومد کنار من نشست یکم از هم فاصله گرفته بودیم،باباش گفت چرا راحت نمی شینین اونم مثه خواهرت، نه خدایا نه اون مثل بقیه دخترای آشنا نیست، خیلی ناراحت شده بودم چون اصلا اون حسی که باباش می گفت نداشتم، آخه .... ناهار تموم شد همه کمک کردن ظرفارو جمع کردیم، همه خانوما از رفته بودن، بجز، بجز. داشت چند تا ظرف آخرو می شست، هیچکی توی حال نبود این بهترین موقعیتی بود که می تونستم با هاش حرف بزنم پس دل و به دریا زدمو وارد آشپزخونه شدم ، هیچ چیزی نداشتم بگم هیجی، اون همه حرف چی شده بود، دهنم کاملا خشک شده بود طوری که زبری زبونمو حس می کردم، همه کلمه ها رو از یاد برده بودم >>خسته نباشی؛ >مرسی! **از ظرف شستن خسته شده کاملاً مشخصه >> یکم بهم آب میدی؟ >تو یخچال آب سرد هست؟ ** خودم می دونم تو یخچال آب هست اما... >>نه دندونم درد میگیره، آخه خرابه، وقتی چیز گرم یا سرد می خورم میره توش >بفرمایید! ** این اولین چیزیه که فقط برای من آمادش کرده و من از دستش میگیرم، آب! >>ممنون **چی بگم، هیچی تو ذهنم نیست که بتونم سر صحبت و باز کنم یه دفه یه جک الکی اومد تو ذهنم همونو گفتم ..... تو اون لحظه هنوز نمی دونستم دارم چیکار می کنم چند دقیقه بعد از اینکه از آشپزخونه خارج شده بودم و اون رفته بود که بخوابه تو تنهایی فهمیدم چه گندی زدم! چه جکایی براش تعریف کردم،وای. حالا چه فکری میکنه، خیلی خراب کاری کرده بودم، وقتی همه بیدار شدن دیگه سعی می کردم جایی باشم که توی دیدش نباشم. بعد از چایی بعدازظهر تصمیم بر این شد که حرم بریم ... فردا نتیجه کنکور می اومد و من تا صبح اون روز اطلاعی از این موضوع نداشتم، حالا فقط فکرم این شده اگه یه شهر دیگه قبول بشه چه اتفاقی می افته؟ خیلی استرس دارم، نه می تونم چیزی بپرسم، نه کاری بکنم، روی تخت توی حال نشستمو پامو تکون میدم.... بالاخره بعدظهر معلوم شد که چیو کجا قبول شده. خوب واسه من چه فرقی داشت که کجا قبول بشه، نمی دونم چرا دلم آروم شد، ولی خودش راضی نبود. غروب تصمیم گرفتن که برای ثبت نام برگردن، کی؟ فردا. نه خواهش میکنم نه ما تازه دیروز اومدیم، از هرچی کنکورو دانشگاه متنفرم. شب شده و ما توی حرمیم، چقدر حرم توی شب زیباست. از مامان اینا جدا شدیم و قرار شد ساعت فلان اونارو تو صحن فلان ببینیم. من کم کم از بابا اینا فاصله می گرفتم اونا یه جا نشستن با اشاره بهشون فهموندم که میرم، داخل حرم بغض تمام وجودمو گرفته بود، بدنم یک صدا فریاد شده بود و اشک توی چشام موج میزد، همهمه مردمو نمیشنیدم انگار من توی حرم نتها بودم بهشون نگاه میکردمو جلو می رفتم بعضی وقتا به اونا می خوردم اشکام دونه دونه روی گونه هام سر می خوردن و من با مولای خودم حرف میزدم، من دوسش داشتم و نمیتونستم باید چیکار کنم، خدایا تنهام نذار، پام به جایی گیر کرد، من جلوی ضریح بودم حالا صدای مردمو کاملا می شنیدم صورتمو پاک کردم سمت راست پایین پای مبارک نشستم (از اون به بعد اونجا جای من شد) فقط ضریحمو نگاه می کردمو اشک می ریختم خدایا،خدایا ... موقع برگشت وقتی داشتم وارد صحن میشدم چشمامو توی آینه در دیدم، خیلی قرمز شده بود این جوری که نمی شد برم فقط چند دقیقه تا وقت قرار مونده بود سریع خودمو به داروخونه کنار فلکه آب رسوندم یه قطره استریل چشمی خریدم فکر کنم تمام قطره رو توی چشام خالی کردم، تمام مسیر و دویدم، وارد حرم شدم رفتم چشمامو دیدم خیلی بهتر شده بود، خودمو به محل قرار رسوندم ، هیچکی چیزی نفهمید اگرم فهمیده بود چیزی نگفت و .... هرگز چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان نکن نمی خوام از موقع جدایی حرفی بزنم تلخی این لحظه ها مال خودمه، به سلامت، خدا بهمرات ... اي شب از روياي تو رنگين شده // سينه از عطر تو ام سنگين شده |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت 12:8 بعد از ظهر توسط ما |
|
|
بنام دوست
تو اون حالت زمان هم بحالم غبطه می خورد که یکدفعه با یه صدای ناخوشایند به خودم اومدم، بچه ها با توپ یکی از شیشه های زیر زمین و شکسته بودن، همه چند لحظه بهم نگاه می کردیم، دایی که وارد شد همه بخودشون اومدن،چقد بد شده بود تو اولین مهمونی یه خرابکاری ( البته به نظر من خرابکاری خیلی بدی نبود که دایی اون همه عصبانی بشه) خوب شیشه بود، تو حیاطم که جای فوتبال نیست اونم با توپ چهل و اندی تیکه. خوب دقایق رویایی من به پایان رسیده بود و باید به داخل اتاقی سرد و غمگین رهسپار می شدم، مثل سربازایی که به صف از جلوی فرماندشون رد می شن یکی یکی از جلوی دایی گذشتیم و مثل بچه های مودب و بی تقصیر گوش تا گوش خونه رو پر کردیم. بالاخره بعد حرف و حدیث های بسیار سر توپ و سنگ و شیشه موقع شام رسید، یه چشمم به سفره بود یه چشمم به اون البته، زمانی که کسی حواسش نبود (مثلاُ برای برداشتن یه چیزی از سفره). نبم ساعتی از شام می گذره، نه خدایا خواهش میکنم فقط چند دقیقه ی دیگه قول میدم پسر خوبی باشم،خدایا یه کاری کن، خدایا برای تو که کاری نداره، همه بلند شدن، من هیچ صدایی نمی شنوم فقط می خوام پشت بزرگ ترا قایم شم تا بیشتر ببینمش بازام سعی می کنم آخر برم چون بهتر می تونم تو سروصدای کم صدای مهربونش و بشنوم یه چیزی می گم حتی خودشم نمی دونه به هیچکس نگفتم وقتی خواستم خداحافظی کنم اون دقیقا کنار در سمت راست من بود بوی تنش و از زیر لباسش حس می کردم هیچ کس این بو رو نمی فهمه هیچ کی این بو هر لحظه و لحظه بیشتر در تنم نفوذ میکنه، یه حس خیلی عجیبه خیلی که نمیشه توصیفش کرد(*******) در بسته شد، خداحافظ زندگی، خداحافظ عشق من.هیچ وقت دوست ندارم ازش خداحافظی کنم چون همیشه منتظرم تا دوباره مهربونمو ببینم، خداحافظی مال زمانیه که نتونم نفس بکشم،البته خداحافظی فقط یه انتظاره برای گفتن سلام مجدد... چند هفته از مهمونی میگذره،خدایا چرا روزا این جوری شدن، من چم شده، عاشق شدم شوخی نکن! من؟ شبای گرم تابستون و شروع بی خوابی های من. صدایی گنگ و چشم اندازی گنگ و خوابی گنگ همهمه ای که می انبوهد بغضی می ترکد رؤیایی که خیس می شود ای کاش.... تابستونا ما اغلب چند بار به شاهرود سفر می کنیم ، چون اونجا زادگاه مادرمه توی این شرایط من ازاین مسافرت از همه خوشحال ترم خیلی سخته با اینکه ممکنه نبینمش اما احساس می کنم دریچه های قلبم خون رو چند برابر پمپاژ می کنه و این طراوت زندگیه. چند روزی میشه که ما شاهرودیم و من بینهایت بار از سر کوچشون به بهانه های مختلف عبور کردم اما هنوز نتونستم حتی از دور هم ببینمش و خدایا خدایا خواهش می کنم 2 روز دیگه بیشتر اینجا نیستیم، نمی خوام از جام پاشم واسه چی باید صبحانه بخورم، اذیتم نکنین من نمیام.تا ظهر هیچ خبری نبود ولی ظهر یه اتفاق غیر منتظره افتاد، قرار شده با خاله هام بریم بیرون اما بابام پیشنهاد داد می تونیم برنامه ریزی کنیم به آقای ....ایناهم بگیم باهم بریم بیرون، بابا دوست دارم، دیگه پسر خوبی می شم، اما مامان با یه نگاه به بابا گفت بذار خودشون تصمیم بگیرن، مامان خواهش میکنم خرابش نکن، ضربان قلبمو ببین هزار برابر شده، خدایا چی مشه؟. آقاجون با یه جمله خیالمو راحت کرد: پس پاشین وسایل و جمع و جور کنین و زنگ بزنین ........ وای، خدای من یعنی چی میشه، دیگه نمی تونم بشینم، من تو اون اتاق دارم دوره خونه می چرخم، دایی تلفن و برداشت، گوشام مثل گوره داغ و قرمز شده، بعد چند دقیقه دایی گفت: بعد اظهر خبرشو می دن.چه فکرایی که تا بعد از ظهر تو سرم نیومد.... سرم رو روی بالش گذاشتم، همه چراغها خاموشه، حالا که میان چرا نمی خوابی؟ حالا از خوشحالی نمی تونم بخوابم، فردا نباید لباس الکی بپوشم باید مرتب باشم یه پسر خوب، صبح مامان هر کاری کارد بازم من شلوار خوبمو پوشیدم، اونجام درش نیاوردم. قرار بود امیریه بریم اما بالاخره با مخالفت بچه ها، فرحزاد انتخاب شد، هر چی دور تر بریم بهتره چون برگشتم همونقدر طولانی تر میشه.چه روز خوبی بود، اون یه روز از صبح تا غروب با من بود، به بهانه های مختلف میرفتم طرفش، رفتارش با من خیلی فرق داشت (خدایا ممنونم)، وقتی داشتم بشقاب غدارو بهش می دادم بطور اتفاقی دستم به دستش خورد، این اولین باری بود که فیزیکی حسش می کردم، دوست ندار بگم چجوری بود این حس ماله خودمه(*****) بعد نهار هیچ کس نفهمید که من کجام ولی من میگم اون روبرو یه درخت بلند پر از برگ یود، بعد نهار سریع خودمو به بالای اون رسوندم تا دست هیچ کسی بهم نمی رسه حالا تا وقتی جایی نره( که خوشبختانه مدتی جایی نرفت) می تونم نگاش کنم. خورشید هر چه سریع تر از کوهها پایین میرود (آخه اونم یه زنه و مثل تمام زنهای دیگه حسوده) و این بانگ خداحافظی ست که قلبم را می فشارد، ای کاش توانایی داشتم اون لحظه کلمه خداحافظی رو از ذهن تمام آدما پاک کنم، نمی شد دوباره بجاش بگیم سلام، من نمیام خونه، نمیام... تا نگاه میکنی وقت رفتن است.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 2:22 بعد از ظهر توسط ما |
|
|
به نام دوست میدونی! همه میگن عشق با یه نگاه آغاز میشه اما باورکن عشق من آغاز شده بود،از کی نمی دونم، اما مطمئنم از وقتی بوده که من نبودم. چون وقتی اولین بار دیدمش می شناختمش ولی اون من و نمیشناخت(این یه شناخت معمولی نیست،با روابط روزمره فرق می کنه) قشنگ بود اما سخت، نمی دونم چه اتفاقی داشت رخ میداد اما خیلی تغییر کرده بودم دوست داشتم دوباره ببینمش هر چه زودتر اما نشد، چند هفته طول کشید تا دوباره دیدمش، حتی یدفعه وقتی خانوادش اومده بودن اون چون درس داشت نیومده بود، چه تگرگی اون شب اومد، اگه داییم ازدواج نمی کرد من شاید هیچ وقت نمی دیدمش، هیچ وقت، سرنوشت من چی میشد، اون چیکار میکرد؟.... کم کم دیگه افکارم داشت نسبت بهش خصوصی می شد، دوست نداشتم با کسی ارتباط داشته باشه، دوست نداشتم هیچ مردی ... ،یعنی اونم منو دوست داره؟ اون که منو نمی شناسه!! خدایا داره چه اتفاقی می افته. امشب دیگه می خوام بخوابم، دیگه بهش فکر نمی کنم، اصلا بین منو اون چه وجه مشترکی وجود داره، ماحتی همسن هم نیستیم، وقتی دراز کشیدم نباید بهش فکر کنم شاید اون نخواد کنار من باشه پس باید به دیوار تکیه بدم. صبح شده و هنوز کنار دیوارم چقدر گردنم درد می کنه... بعد چند هفته من می تونم ببینمش خدایا شکرت، خونشون دعوتیم، من سعی کردم بهترین لباسمو بپوشم و موهام، بهترین حالتشو داشته باشه تا خوش تیپ جلوه کنم، داداشش درو باز میکنه، بعد از احوال پرسی اولیه وارد خونه شدیم، خدایا پس چرا نمیباد من از بقیه پسرا عقبتر اوفتادم چون مثلا کفشم دیر باز میشه، خوب باید فاصله بگیرم که اون منو خوب ببینه، این طوری اون توجهش بیشتر به من جلب میشه،شاید راحتتر باهاش بتونم صحبت کنم (اینا فکرای کله ی پوک خودم بود)، دلم هری ریخت، آخه اون اومد، با یه احوال پرسی سریع همه چی تموم شد (یعنی فقط همین،همین،خدایا...) بعد یه مدت اونم اومد نشست نمی تونم حتی بهش نگا کنم،خدایا من چم شده،خب نگاش کن الان میری ها،دیگه معلوم نیست کی ببینیش!! طرح اندامش توی قلبم حک شده، چند لحظه چشامو می بندم تا صورتش یادم بیاد، حالا باید بره درسشو بخونه هنوز چند روز تا امتحانش مونده یعنی کجا قبول می شه، همه جا ساکت شد (رفت که درس بخونه)..... پسرا می خوان برن تو حیاط فوتبال بازی کنن، من نمییام،دوست ندارم میخوام رفتارم بزرگونه به نظرش بیاد، اما حوصله جرو بحث ندارم پس با بقیه رفتم. توی حیاط یه در بزرگ شیشه ای با یه پرده ی توری بود. ما تو حیاط مشغول بودیم اما چیکار می کردیم معلوم نبود آخه تو فسقل جا که نمی شه فوتبال بازی کرد،وقتی نگام به پرده اتاق افتاد یه لحظه زمان ایستاد، اون داشت منو نگاه می کرد حقیقت داشت چشامون تو چشم هم قفل شده بود که اون یه لبخند کوچولو زد، چه حسی بود هیچکس نمی تونه این حس و درک کنه... ادامه دارد...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 12:18 بعد از ظهر توسط ما |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
87/01/01 - 87/01/31 86/11/01 - 86/11/30 |
|
RSS
|